سرمای قره داغ استخوان هایت را به گریه می اندازد

اشک خجالت گونه ات را تر می کند. تو سردت بود، اما سمیرای کوچک که با برادرش در کوچه های روستای «سراجلو» داشت تلاش تراکتوری را برای بیرون آوردن خودرویی از برف تماشا می کرد، با لبخندی معصوم می گفت سردم نیست!
اما سرمای اهر و ورزقان استخوانهایت را به گریه می اندازد!!!
***
آبان و آذر هم گذشت و برف وعده های فراموش شده را پوشاند تا یادمان برود قرار بود قبل از فصل سرما خانه های زلزله زدگان تحویل داده شود، و بعدترها قرار شد حداقل تا آخر آبان...بعد تر ها گفتند قسمتی از خانه ها... و این وعده ها آنقدر کوچک و کوچکتر شد که در حاشیه ی اخبار دیگر قرار بگیرد...
سوز سرمای ورزقان که تا تبریز هم می رسید ما را به ورزقان کشاند تا ببینیم مردم روستاهای یکی از سردترین نقاط آذربایجان در این روزهای یخبندان چه می کنند. «بنی کاغ» را روی نقشه هایمان علامت زدیم و به راه افتادیم. ساختمان فروریخته ای که قبلا فرمانداری ورزقان بود، هنوز هم با تشریفات رسمی محافظت می شد و برای ورود باید اجازه می گرفتیم. فرماندار ورزقان می دانست که ادامه ی مسیر با خودروی ما ممکن نیست. «پیکاپ» فرمانداری با مقداری آذوقه و وسیله ی گرمایی برای مردم «بنی کاغ»، با یک راننده راهنمای ما شد و راه بنی کاغ را پیش گرفتیم.

هرچه جلوتر می رفتیم، مسیر خلوت تر و راهها صعب العبورتر می شد. جاده ای باریک و پر پیچ و خم که با برف پوشیده شده بود. تا چشم کار می کرد، برف بود و سکوت و بی خبری....
بعضی ها خودشان دست به ساخت و ساز زده بودند، که این هم در سرما غیر قانونی بود. و کانکس های دامی پوشیده از برف که از توی بعضی هایشان لوله بخاری بیرون زده بود، گواه زندگی انسانها بود. «سیه کلان» و «آقاباباسنگ» را پشت سر گذاشتیم و «لاله بجان» آخر خط بود...مردم محلی گفتند نروید، راه روستا بسته است. کمی جلوتر خطر ماندن در برف بود تصمیم گرفتیم راه را برگردیم و از مسیر «اهر» برویم. شاید آنجا راهی پیدا شود. در میان زوزه ی سگهایی که دور خودرویمان را گرفته بودند به سمت ورزقان و پس از آن اهر به راه افتادیم.
اما اینجا هم انگار فرقی با آن طرف نداشت. پس از طی مسیر از راههای کوهستانی، روستای «سراجلو» که مردم محلی به آن «سوره جر» می گویند در میان برف خودش را نشانمان داد. در «سوره جر» هیچ خانه ای ساخته نشده، اما کانکسهای آبی رنگ جای جای روستا، شانه به شانه دیوارهای کاهگلی خودنمایی می کنند. کسی را در روستا ندیدیم. نباید هم می دیدیم؛ با سرمای استخوان سوز آن بیرون بعید بود کسی هوس کند مثل گذشته در کوچه ها بنشیند و بازی کودکانی که حالا نبودند را تماشا کند.
چند دقیقه ای از «سوره جر» دور شده بودیم که ماشین تکانی خورد و گفت نمی روم که نمی روم!
می دانست انگار که جلوتر برف نه مثل برفهای مهربان شعرها و قصه ها، که بی رحم و سرد راهمان را سد کرده است. ساعتی تلاش کردیم، نه هل دادن چاره ساز بود و نه ور رفتن با برفهایی که تایرهای پیکاپ را در آغوش گرفته بودند.
و اینجا بود که تازه فهمیدیم «هوا بس ناجوانمردانه سرد است»! برف که توی کفشهایمان رفت و پاهایمان بی حس شد، سوز سرما که پوستمان را خط انداخت، و با نگاه کردن به کمک هایی که برای روستاییان بود و حالا پشت ماشین یخ می زد، این سوال توی سرمان وول می خورد که مردم «بنی کاغ» پشت دیوار برف و سرما چه می کنند؟
راننده و دوست عکاسمان کلاه ها را بر روی گوشها کشیدند و پای پیاده برای پیدا کردن کمک به «سوره جر» بازگشتند. از دور دیدن نیسان پاترول نشانه ی کمک بود انگار. اما نشد که نشد!! ابراهیم بزاوه از کارمندان بنیاد مسکن و نجف اسدی از اهالی اهر که پاترول خود را در اختیار ستاد معین زنجان گذاشته بود، هرچه تلاش کردند نتوانستند خودروی ما را از چنگ برف خلاص کنند.
پاهایمان تا زانو یخ زده بود و صورتهایمان کبود...
مجبور شدیم به روستا برویم تا شاید تراکتوری برای کمک پیدا کنیم...
آقا نجف، پیرمرد 60 ساله ای بود که حضورش این وقت روز در روستا نشان از غیرتش داشت و انسانیت. انگشتانش دو روز پیش بر اثر سرما یخ زده بود و همه را حنا گرفته بود اما بازهم برای کمک به ما آمد.
ابراهیم بزاوه ،جوانی بود پر از احساس مسئولیت که چند ساعت بدون دستکش و شال، برای نجات ما از آن سرما تلاش کرد.
اما اینهمه خوبی مردم محلی منطقه، مانع از دیدن لودر اداره راه نشد که می گفتند روزهاست اینجا مانده، بدون راننده! راننده ای که باید باشد تا بتوان با لودر، راه را برای رسیدن به روستاهای بعدی باز کند، تا شاید در این سرمای استخوان سوز کمکی به روستاهای محصور در برف برسد.
نگاهمان به لودر اداره ی راه بود، که در ورودی روستا بهمان دهن کجی می کرد و کمی دورتر راهی که از برف پوشیده بود...

***
در روستا سمیرا با صورت ترک خورده از سرما و دستهای بدون دستکش نگاهمان می کرد. 9 سالش بود. دستهای کبودش را در دست گرفتم...پوست خشن و زخم شده است دلم را خراشید اما سمیرا سردش نبود. سوز سرما چشمهایش را تر کرده بود اما لبهایش می خندید.
برادرش مهدی با شیطنت پسرانه یکجا بند نبود. او هم می گفت سردش نیست. هرچند رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون! این کودکان آذربایجانی یاد گرفته بودند که کمتر شکایت کنند. هر دو، مدرسه می رفتند و درسهایشان خوب بود. مادربزرگشان با بغض می گفت آخر عمری مانده ایم بدون خانه...هیچ خانه ای اینجا ساخته نشده بود. حتی اسکلت خانه ها هم کامل نبود. اما کانکس ها به راه بود.آب گرم و حمام و سرویس بهداشتی، بعد از چند ماه، هنوز بیشتر به شوخی تلخ می ماند!!!
***
بالاخره خودرویمان از دور دیده شد. تراکتوری که برای کمک رفته بود موفق شده بود. یاد دستهای یخ زده ی آقا نجف و تلاش ابراهیم افتادیم...
و ما مجبور شدیم به ورزقان برگردیم.
***
سرمای آذربایجان با کسی شوخی ندارد، این را استخوانهایت که از سرما تیر کشید می فهمی نه وقتی که نشسته ای در خودروهای لوکس و از دور به روستاهای کناره ی مسیر اصلی نگاه می کنی.
کوههای آذربایجان هر کدام روستایی را مثل «بنی کاغ» در خود پنهان کرده اند که برف راهش را می بندد و ارتباطش را قطع می کند و تو با خود می گویی، پس کمک هایی که مسئولان می گویند چه می شود؟
شب که توی خانه ی گرم، سر بر بالش گذاشتیم، اشک خجالت گونه مان تر کرد. ما سردمان بود، اما سمیرای کوچک، با لبخندی معصوم می گفت سردم نیست!!!
............................
گزارش از سیده پری ناز سهرابی